تبليغاتX
همه چی!
 
همه چی
   
   زندگی ، عشق ، ایثار ، محبت ، صداقت

 مرگ ، شهوت ، خودخواهی ، نفرت ، دروغ

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

سلام

خداجونم سلام . می دونم یه چند وقتیه که باهات اینقدر خودمونی حرف نزده بودم .

یه چند وقتی بود که باهات مثل آدمای طلبکار حرف می زدم . انگاری ازت طلب داشتم . اما اشتباه    می کردم . فکر می کردم دیگه به حرفام گوش نمی کنی دیگه منو فراموش کردی اما یادم رفته بود که اگه خدا یه چیزی رو بهت نمی ده می خواد بهترشو بهت بده . اما الان بهش پی بردم .

خدا جونم کرمت و شکر خیلی دوست دارم منو ببخش که تو این چند وقته گذشته اینقدر ازت دور شده بودم . خدایا منو ببخش خوب من یه آدمم . انسانم که جایز الخطاست .

اما الان به خاطر تموم این چند وقته پشیمونم اومدم در خونتو دارم می زنم تو رو به اون کرمت در خونتو به روم باز بزار .

خدا یا خیلی مخلصیم .

خدایا شکرت  

به خاطر تموم مهربونی هات به خاطر تموم نعمت هات .

خدایا تنهام نزار . حالا که بهت محتاجم .

بیشتر از دیروز و کمتر از فردا .

 

زندگي را دور بزن و ان گاه که به بلندترين قله ها رسيدي لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي بکن که پايت را خراشيدند .

 

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

می نویسم تا تو بخوانی ...

می دانم می دانی چه می خواهم بنویسم ...

می دانم ...

ولی باز می نویسم ...

دلتنگت هستم ...

بیش از آنکه در تخیل هرکه بتوانی بیابی ...

خودت می دانی

به چه اندازه !!!

فقط می گویم

دلتنگت هستم  

                 

Sweetheart

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

فزت و رب الکعبه " قسم به خدای کعبه که رستگار شدم "

**********************************************************

دو روز پیش می خواستم برم خونه ی خالم همینجوری یه سر بزنم . به دلیل اینکه دختر خالم تازه امسال رفته پیش دبستانی و به دلیل وابستگی شدیدی که به من داره خواستم وقتی می رم پیشش دست خالی نرم . آخه شب قبلش که باهاش حرف میزدم بهم گفت که " آجی وقتی که فردا خواستی بیای خونمون تو بیا دم مدرسه دنبالم آخه بعضی دوستام آجیشون میاد دنبالشون منم می خوام تو بیای دنبالم تازشم یه عالمه 20 شدم .برام جایزه می خری ؟ " رو همین حساب قبل از اینکه برم دنبالش رفتم براش از یه فروشگاه یه عروسک خریدم. چون دیر شده بود دیگه همون راه به راه رفتم دنبالش .

یه چند دقیقه ای منتظر موندم تا تعطیل بشند . تو خودم بودم . نمی دونم حس عجیبی داشتم یاد دوران مدرسه ی خودم افتاده بودم . تو فکر اون دوران بودم که یه دفعه دیدم یه دختر بچه از همین دختر بچه هایی که فال می فروشند داره دستم و تکون میده و میگه خانم یه فال می خری . تو رو خدا یه فال بخر .

تو هون لحظه هنوز کامل به خودم نیومده بودم که دیدم یکی از پشت پاهامو محکم گرفت برگشتم دیدم سمانه است " دختر خالم " .

محکم بغلم کرده بود تند تند بوسم می کرد و آجی آجی می گفت از اون طرفم هر از گاهی یه نگاه به این ورو اون ور می کرد تا یکی از دوستاشومی دید دوباره بوس و آجی آجی کردنش شروع می شد . از طرفی خندم گرفته بود از طرف دیگه هم همه داشتند نگامون می کردند کلی خجالت کشیده بودم .

خلاصه همون جا دفتر نقاشیشو نشونم داد که معلمشون براش برچسب آفرین زده بود منم همونجا عروسکی رو که براش خریده بودم و بهش دادم . اونم کلی ذوق کرد تا سمانه منو ول کرد همون دختر فال فروش که تا اون موقع همون جا وایساده بود اومد جلو یه نگاه به سمانه انداخت بعد گفت آبجی یه فال می خری . اینو که گفت انگاری دلم یهو ریخت پایین . اصلا احساس کردم بدنم یهو سست شد دستام یخ کرد .

ازش یه فال گرفتم و دست سمانه رو گرفتم تا بریم خونه . به پشت سرم نگاه کردم دیدم دختره داره باهامون بای بای می کنه .

از اون روز تا حالا بدجوری تو فکرم که آخه چرا ؟ چرا یه بچه تو اون گرما باید تو خیابونا باشه تا فال بفروشه .

چرا به جای اینکه تو مدرسه باشه پشت میز بشینه با هم سن و سالاش بازی کنه باید اینجوری تو خیابونا به مردم التماس کنه تا ازش فال بخرند . دیدم به خدا دیدم که حتی بعضی از این مردم تا یکی از این بچه ها طرفشون میره اخماشونو تو هم می کنند و با دستشون میزنندشون کنار .

می دونم جواب این چرای من فقره ، فقره که این بچه هارو مجبور می کنه به جای اینکه درس بخونند کار کنند .

اما جواب این چرا با بقیه ی جوابای چراهای دیگه فرق می کنه یه فرق اساسی آخه تو خود این جواب هزاران چرا وجود داره .

چرا فقر ؟

کشور ما یه کشور اسلامیه چرا باید تو یه کشوری که مردمش ادعای مسلمونی می کنند فقیر وجود داشته باشه ؟

چرا باید تو یه کشوری با این همه ثروت این همه فقیر وجود داشته باشه ؟

چرا یه کاری نمی کنیم ؟

چرا دست رو دست گذاشتیم ؟

چرا خیلی راحت از کنار این قضیه رد می شیم ؟

 خودمو می گم این اولین بارم نبود که یکدوم از این بچه هارو می دیدم اما اولین بارم بود که یه کدوم از اینا منو آبجی صدا کرد .

چرا باید یه همچین اتفاقی میافتاد تا من به خودم می اومدم ؟

چرا فراموش کردیم که هممون مثل خواهر و برادریم ؟

چرا هیچکس دیگه به فکر دیگری نیست ؟

چرا دنیا اینقدر ظالم شده ؟

چرا همه به فکر منافع خودشونند ؟

چرا روز به روز فقر داره بیشتر میشه ؟

چرا تو جامعه اینقدر فساده ؟

چرا روز به روز داره این فسادها بیشتر میشه ؟

چرا اینقدر فحشا زیاد شده ؟

چرا ؟

چرا ؟

چرا ؟

وکلی چرای دیگه که مثل همیشه هیچ جوابی براشون وجود نداره .

آخرو عاقبت این دختر و صدها دختر و پسر مثل این چی میشه .

تو یه همچین مملکتی که هم ادعای مسلمونی وجود داره هم این همه ثروت هست نفت ، گاز ، معادن فلزات گرانبها و مختلف و روز به روز داره به تعدادشون افزوده میشه چرا ؟ چرا باید وضع مردمش اینجوری باشه .

چند وقت پیشا تو تلویزیون یه چیزی شنیدم در حال حاضر اصلا یادم نیست از کی اما اون کسی که صحبت می کرد می گفت یه شهری بود که تمام مردمش همه وضع مالیشون خوب بود همه داشتند یه شب یه نفر تو اون شهر گرسنه خوابید فردای قیامت خدا یه نگاهم به مردم اون شهر نکرد .

پس خدا به داد ما برسه که روزانه صدها نفر تو شهرمون شبا با شکم گرسنه سرشون رو رو زمین      می زارن .

مگه ما ادعا نمی کنیم که علی وار زندگی می کنیم . امام علی اینجوری زندگی می کرد .

نمی دونم شاید الان جو گیر شدم و دارم این حرفا رو می زنم شاید یه دو سه روز دیگه ای که بگذره دوباره بشم همونی که بودم .

اما در حال حاضر برای خودم متأسفم . متأسفم که به لطف و رحمت خدا همه چی دارم اما بازم ناشکرم اما بازم اونجور که باید عبادتش نمی کنم .

***********************************************************

می گن هر کسی که  تو شب قدر دعا می خونه و گریه می کنه معنیش اینه که هنوز اونقدر قلبش سیاه نشده . دیشب تو تنهایی خودم با تلویزیون مراسم شب قدر و به جا آوردم اما یه قطره اشکم نریختم یعنی اینقدر دل من سیاه  که برای مولای خودم حتی یه قطره اشکم نریزم .

سر این جریان دیشب به اندازه ی تمام عمرم از خودم متنفر شدم . وقتی خودمو تو آیینه دیدم احساس کردم حالم داره از خودم بهم می خوره .

تورو به همون خدایی که می پرستید تو این شبا برای این دل غبار گرفته وسیاه منم یه دعایی کنید .

التماس دعا .

فعلا ... .

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

بار دیگه رمضان از راه رسید ماه میهمانی خدا . ماهی که همه ی ما مهمونای سفره ای هستیم که خدای بخشنده برامون پهن کرده . سفره ای که هر کدوم از ما باید تا اونجا که جاداریم و می تونیم از غذاهایی که توش هست استفاده کنیم . این سفره سالی یکبار پهن میشه پس چه بهتر که برای یکسالمون اندوخته جمع کنیم . این ماه ماهیه که ما باید خودمونو بسنجیم ببینیم چند مرده حلاجیم آیا فقط ادعا شو داریم یا نه واقعا اونجور که می گیم هستیم .

خدای بزرگم کمکم کن تا حالا هیچ موقع اونطور که باید از این ماه و از این سفره ای که پهن می کردی استفاده نکردم کمکم کن ، کمکم کن که بتونم امسال اونجور که دلم می خواد بتونم رفتار و عمل کنم . کمکم کن تا بتونم اندوخته ی خوبی رو برای خودم جمع کنم .

خدایا کمکم کن ، کمکم کن تا با تموم شدن این ماه همه چی از یادم نره .

خدایا مثل همیشه همراهم باش که بدجوری بهت محتاجم .

**********************************************************

چند وقت پیش داداش محمد گل منو به یه بازی دعوت کرد . که منتها بنا به دلایلی نتونستم زودتر دعوتشو اجابت کنم . رو همین حساب حالا این بازی رو ادامه میدم :

 

 

اتفاق های مهم زندگی که باید بهش اشاره بشه :

 

اول از همه قبول شدنم تو دانشگاه .  

دیگه غیر از این چیزی به ذهنم نمی رسه چون خیلی اتفاقای مهمی برام رخ نداده یا اگرم داده خودم خبر ندارم که مهمه یا نه .

 

اتفاقاتی که نباید اشاره بشه :

 

خوب وقتی میگن اشاره نشه نباید اشاره بشه دیگه .

اما خوب چون حالا گفتن منم می گم .

بزارید فکر کنم ببینم چه اتفاقی رخ داده که نباید بهش اشاره بشه ... .

یه چیزی که دوست ندارم بهش اشاره بشه اینه که من اصولا عاشق کارای فنی ام و علاقه ی خیلی وافری به باز کردن وسایل و بیرون ریختن دل و روده ی اونا دارم   اما دوست ندارم بهش اشاره بشه چون اونوقت هیچکس هیچی دستم نمی ده . ( ترسوها ) .

البته کلی هم خاطره و اتفاق در این رابطه دارم که اینجا مجالی برای گفتن نیست .

دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه . آخه می دونید زندگیم تا حدی آرومه رو همین حساب احساس می کنم خیلی چیزای مهمی توش اتفاق نمی افته .

 

خلاصه ای از اخلاق مثبتم که باید بهش اشاره بشه :

 

آخه اگه بگم تعریف میشه . از قدیم گفتند مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید .  

اما خوب چاره ای نیست .

اول از همه تا حدی آرومم ( البته ظاهرم آرومه ها مردمم که عقلشون به چشمشونه  ) . بعدش آدم صادقیم چون خودم دوست ندارم دیگران بهم دروغ بگند در نتیجه خودمم دروغ نمی گم . فقط کافیه بفهمم کسی بهم دروغ گفته اونوقت دیگه هرچی دیده از چشم خودش دیده .  

به کسی قولی نمی دم مگر اینکه از انجامش مطمئن باشم  . حرف که بزنم سر حرفم وا میستم یعنی سرم بره حرفم نمی ره . حرفم دوتا نمیشه .

تو رفاقت و دوستی اگه احساس کنم طرف مقابل ارزششو داشته باشه از هیچی کم نمی زارم .

تا حدی قُدم  . تا اونجا که بتونم تو هر زمینه ای به بقیه کمک می کنم .

تا حدی اهل ریسک کردنم . اگر وظیفه ای بهم محول بشه شده خودمو بکشم باید انجامش بدم .

خلاصه معتقدم مرده و حرفش . از آدماییم که زیر حرفشون می زنند بدم میاد .

خوب دیگه اینا هم اخلاقای مثبتم بود . البته به نظر خودم مثبته شاید در نظر بقیه اینجوری نباشه .

 

قیافه کدوم هنر پیشه :

 

دوست ندارم جای کسی باشم چون هر کدوم از ما خودمون یه جورایی هنر پیشه ایم . منظورم اینه که هر کدوم از ما به عنوان نقش اول سناریوی زندگیمون انتخاب شدیم .

از قیافمم خیلی راضیم همینجوری که هستم خودمو دوست دارم .

 

دیگه همینا دیگه .

حالا نوبت میرسه به انتخاب پنج نفری که باید بازی و ادامه بدند :

                         زهره  و ثمین  و ندا + آرش و محمد جواد   

 

خوب سرسفره های افطار و سحر دعا برای دوستان یادتون نره .

چون همیشه دعای دوست در حق دوست میگیره .

 دیگه بیشتر از این وقتتون رو نمی گیرم . 

همتون رو به خدای بزرگ میسپارم .                          

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
 

pctfx3.1

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و توسعه وب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي كاتالوگ

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي زيباي وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور